صفحه اول | یادداشتای کهنه | چت
از تمام پاک کن هایمچیزی جز چرک باقی نماندهاما ..افسوسکه صفحات زندگی منهنوز سیاهست ..سیاهِ سیاه
همهآنچه درباره زندگی آموختمدر یک کلمهخلاصه می شود: " می گذرد "رابرتفراست
دیگروصله زدنزخم هایروحم هم دردیرا دوا نمیکند ..هر روزدردی نو ../
پ.ن:یعنی چیکار کردم که مستحق این همه ضایع شدن بودم؟شب مزخرفی بود.
مناینروزهارودوست دارم
پازل زندگی منم کم کم داره تموم میشهبعد از این سرمو با چی گرم کنم؟
ومنخاک باران خورده ای میشومکه لگد های پراز کینه تان را تحمل میکندو در برابرناسپاسیتانتنها کفشتان را گِلی میکندتنها کمی .../
پ.ن:امروز می تونست روز خوبی باشه .. امانبود .
قطار میرودتو میرویتمام ایستگاه میرود ..،ومنچه ساده امکه سالهای سالدر انتظار توکنار این قطار رفته ایستاده ام؛و همچنانبه نرده های ایستگاه رفتهتکیه داده ام ..!
قیصرامین پور
این روزهاازناله جغدها هم خبری نیستتنها باد می وزدو همه صداها را با خود میبرد ..
بیناین همهبودن ها و نبودن هاخواستن ها و نخواستن هاماندن ها و نماندن هاهیچ فرقی نیستوقتی قراردنیااین است ..که همیشه رادرحسرتزمزمه کنیم.
آنکه چرایی برایزیستنداردهر چگونه ایرامیتواند تحمل کند../
نیچه
پ.ن:این روزها بیشتر از اونی که بخوام دنبال دلیلی برای بودنم باشم ..از دست خودم خسته ام .. بیشتر از همیشه!