Dog Days

ThE WoRds fOr UnSaY

 

ديگر ديوار های آجريِ حياط خانه مان هم بوی گند روزمرگی ميدهد.
آسمان خاکستری روزهایم مرا تا ته چراهای مانده در روحم هل ميدهد!
چرا اينجوريه؟
چرا اينقدر زود آدم ها از هم بيزار می شوند ؟
چرا برای دلبستن اين همه حساب کتاب بايد کرد ؟

چرا همیشه باید انقد صبر کرد؟
چرا همیشه صبر کردن انقد سخته؟
چرا همیشه ته تهش فکر میکنی یه چیزی اشتباهه؟
چرا همیشه یه چیزی اشتباهه؟

چرا حیوونا همدیگه رو میخورن؟
چرا هیچوقت پشت ماه معلوم نیست؟
چرا دوستم مریضه؟
چرا هیچوقت خوب نمی شه؟
چرا اون اونقد پول داره؟
چرا فک میکنه هر چقد پولدارتر شه موفق تره؟
چرا رنگا واقعی نیستن؟
چرا چرت و پرت میگم؟
چرا؟
چرا؟
چرا؟

پ.ن:ديروز هوا ٬ هوای خوبی بود .
بيرون رفتن و تنها بودن بيشتر از هر چيزی که فکرشو کنی بهم چسبيد.

   + ...M... ; ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٦
comment نظرات ()

کسی صدای منو ميشنوه ؟

نه ٬ جای هيچ اعتراضی نيست
ديگه جای هيچ گله ای نيست !
آره ٬ ديگه عادت کردم
توی اين همه گند و کثافت اين که ديگه جايی نداره.
واسه تو چه فرقی ميکنه موجود حقيرت چه احساسی نسبت بهت داشته باشه؟
من هيچ حرفی نمی زنم
اما خودت بگو .. از اولش تا الان چند بار خوشحالم کردی؟
چند روز زندگيم با خوبی و خوشی گذشته ؟
شايد فکر کنی من پر توقع شدم!
اما نه .. خودت بهتر ميدونی چه روزايی داشتم.
يا همش تو سردرگمی و پوچی گذشته يا مانوس شده با کوفت و زهرمار.
 امشبم ميگذره و تموم ميشه.
خوبيش اينه که فقط خودم و خودت و مامان ميدونيم چرا چشام قرمز بود !
اشکالی نداره ..
هر کاری ميخواهی بکن.
من چيکارم اين وسط ؟!
موش آزمايشگاهی آزمايشهای قشنگت ؟؟
بازم با حرفای مسخره و احمقانم تا اينجا کشيدم !!!
بقيه شو چيکار کنم ؟
از تنها اميدم هم نا اميدم کردی ..
بازم بايد بگم ٬ اين سرنوشتِ ؟ اين قسمتِ ؟ اين حکمتتِ؟
کاش يکی واسه اين همه سوال يه جواب داشت!
فقط يه جواب
کاش ..

   + ...M... ; ۱:۳٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٦
comment نظرات ()

 

دوست داشتی بادبادک بودی ؟
زندونی آسمون
همیشه دور
همیشه به پرواز !
ولی فقط تا آخر قرقره .. !
هوم .. ؟!

   + ...M... ; ۳:۳٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٦
comment نظرات ()

بن بست

به دو راهی رسیده ام
که نمی دانم سرنوشت
مرا گرفتار کدامین راه خواهد کرد.

چه حس بدی ... !!
این که باز هم بیراهه را باید بپیمایم
حس مزخرفی به من میدهد.

این بار دیگر
به اینکه پایانم را شاید خوشی ای باشد
هیچ امیدی ندارم ... !!!
چقدر بیهودگی ...
چقدر ؟!

   + ...M... ; ٥:٢٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٦
comment نظرات ()

 

in pesianbloge kheir nadide alan ke tu khiabunam haminjuri hey dare sms mide!rafte budim einak bekharim .felan tu taxiam. Gozaresh lahze be lahzaro dashte bash:D


این یادداشت توسط سرویس SMSblog ارسال شده است.

   + ...M... ; ٦:٤۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٦
comment نظرات ()

 

از هيچکس  هيچ  خبری  ندارم  !!
نه  کسی  زنگی  می زند  و نه کسی پيامی  می دهد
باورم  شده  که  هر  انسانی  هم تاريخ  مصرفی  دارد ..

الان ديگه مطمئن شدم
که اعتراف کردن هميشه هم شهامت نميخواد !
اصلا خيلی وقتها لازمه که اعتراف نکنی!
اينی که جلوی کسی که بويی از صداقت نبرده
وايسی  ...
وحرفايی بزنی که اون طرف
يه  قيافه  حق به جانب  بگيره
و  تو رو  تحقير  کنه .. هنر  نيست !!!

چن وقتيه  که همينجوری  منتظرم و
دارم  انتظار ميکشم ..!
البته  منتظر  چی  و چراشو  خودمم نمی دونم !
چقد  احمق  شدم من !  D-:

.

پ.ن:  اون  وبلاگی  که سه سال  بود توش  مينوشتمو
مجبور  شدم  پاک  کنم ... !
چون  دو  عدد  ادم بی شعور  ادرسشو  پيدا  کرده  بودن !
البته  فکر  کنم ..  !
کم  غم  و غصه  خورديم 
بخواييم   خودمونو  اينجا  هم ناراحت  کنيم !
بی خيال  ...

   + ...M... ; ٦:۳۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٩ آبان ۱۳۸٦
comment نظرات ()

۱ آبان ۱۳۸۶

.

هیچوقت فکر نمیکردم که جدا شدن و جدا ماندن
حسی را به من القا کند
که توان بیانش را نداشته باشم .... !!
خوب میدانم هر امدنی هم رفتنی دارد
دوستان خوبی از پیشم رفتند ..
امرزو رفتند برای همیشه ..
به همین راحتی!
خیلی خاطره داشتیم یادته
از پنجم دبستان تا الان ..
خیلی میشه.نه ؟
چه روزهای خوبی که رفتند و رفتند و رفتند
و تنها چیزی که می ماند یاد و خاطره است ...
نه ...!!
جایی برای این حرفای تکراری نیست!
تنها میگویم که
وقتهایی که دلم حسابی میگیرد
چشم هایم را میبندم و
یک دل سیر تماشایتان می کنم
به امید دیدار دوباریتان ....!

   + ...M... ; ٦:۳٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٩ آبان ۱۳۸٦
comment نظرات ()

 

.

با توام
بهترين يادگار روزهاي زيباي من...,
اگر راه تو از دور من میگزرد
حتما بیا و رد شو

و وقتی رد میشوی

اینطوری نگاهم نکن

چون خیلی خنده ام میگیرد...,

ولی آن ور خطت که رسیدی
دیگر بر نگرد...
بقیه راهت را برو که دارمت!
دارمت که نیفتی
همیشه مثل فرشته ای روی شانه ات نشسته ام
فقط کفش های به درد نخورت را بپوش

چون این جا خاکش از اشکهای من گلی ست

سنگی هم نیست که بپری از رویش رد شوی!!
چتری هم حتما با خود بیاور
که زیر بارانم خیس نشوی
آخراينجا حتماا باران میگیرد
و همه جا را آب بر می دارد
نگران نباش رفيق تنهايي هاي بي پايان من ..!
اگر راه تو از دور من میگذرد

پا بگذار آبم را گل کن و برو..
دستت را نمیگیرم كه در گردابم غرق نشوی
و تنها از تو مي خواهم
دیگر حرف نزني

دیگر در چشمهایم نگاه نکني
و دیگر نخواه که از من بشنوی
حتی کوچکترین چیزی
چون این انتخا ب توست
نه من
و در گردبادی که گرد و غبارش از تار و پود توست...,
با جان و دل میپیچم

و نخواه که کمکی از تو بخواهم
همین است دیگر
بقیه سفر ما !!
جدا جدا به سلامت...,

.

جمعه ٬ ۲۰ مهر ۱۳۸۶

نوشته شده در ساعت:۱:۱۹

   + ...M... ; ٦:٢۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٩ آبان ۱۳۸٦
comment نظرات ()

 

خواهش میکنم مرا ببخش
اما من دیگر به خانه برنمی گردم
شاید روزی از نو بنگری
و ذره ای نگران شوی
به هیچکس نخواهی گفت
چیزی گم نشده است؟

.


تو برای نبودن من گریه نخواهی کرد، میدانم
تو مرا از مدت ها پیش فراموش کرده ای
آیا من اینقدر مهم نیستم؟
آیا من اینقدر کوچک و بی ارزش هستم؟
چیزی گم نشده است؟
دل کسی برای من تنگ نشده است؟

.


حتی در حالی که من فداکاری میکنم
تو برای من نگران نمی شوی
درحالی که من باید بمیرم تا بدانم تو مرا دوست داری
من تنها هستم
دل کسی برای من تنگ نشده است؟

.



خواهش میکنم مرا ببخش
اما من دیگر به خانه بر نمیگردم
من میدانم تو با خود چه کرده ای
من نفس عمیق میکشم و فریاد میزنم
چیزی گم نشده است؟
دل کسی برای من تنگ نشده است؟

.



حتی در حالی که من فداکاری میکنم
تو برای من نگران نمی شوی
درحالی که من باید بمیرم تا بدانم تو مرا دوست داری
من تنها هستم
دل کسی برای من تنگ نشده است؟

.


و اگر من زخمی شوم، و خون ریزی کنم
میدانم تو اهمیت نمی دهی
و اگر من به امید خواب دیدن تو بخوابم
من بدون تو بیدار خواهم شد
چیزی گم نشده است؟

چیزی
...

.
Missing 
Of 
Evanescence

.

پنجشنبه ۱۵ شهريور ۱۳۸۶

نوشته شده در ساعت:۲۳:۱۲

   + ...M... ; ٦:۱٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٩ آبان ۱۳۸٦
comment نظرات ()

شنبه 10 شهریور

خدا ... مهربان است
خدا ...  ما را آفریـــد
خدا ... ما را دوست دارد
خدا ... زمین را آفریــد
خدا ... زیبایی را هم آفریــد
خدا ... غم را  آفریــد
خدا ... زمان را  آفریــد
خدا ... مرگ را  آفریــد
خدا ... هیچ را  آفریــد
خدا ... من را  آفریــد
خدا ... تو را  آفریــد
خدا ... عشق را  آفریــد
خدا ... خود را  آفریــد

خدا ... هر روز به ما نگاه می کنـد
خدا ... گلدان های من را آب می دهد ...
خدا ... هر لحظه هوای من را به شدت دارد !!!
خدا ... هر بار به من وعده های رنگین می دهد !
خدا ... به من قول داده همه چیز درست میشود ...
خدا ... آن روز  بخاطر من  باران را  بـارانیـد ... !
خدا ... همیشه از من مراقبت  می کند !!
خدا ... به من میگوید به زودی تنها آرزویت رنگ حقیقت خواهد گرفت
و من باور می کنم (مثله همیشــه!!).
و من تنها نمی دانم که
خدا ...
با خود چه فکـری کرد ... !
که ...

   + ...M... ; ٦:۱٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٩ آبان ۱۳۸٦
comment نظرات ()

I'm tired ..

خسته از خود
خسته از هر چه در خود است
خسته از همیه ساعتها .. ثانیه ها ...
خسته از همه ادمهایی که روزی دوستتشان می داشتم !!
خسته از تمام صداهای رنج اور اطراف ..
خسته از حرفهای منطقی بی پایان ... !!!
خسته از بیدار شدن ..
خسته از دیدن هر روز خورشید از پشت پنجره
خسته از خوردن .. دیدن .. خندیدن .. نوشتن  و  حتی بودن !
کجاستـــ پایان این همه خستگی

دوشنبه٬ ۵ شهریور ۱۳۸۶

   + ...M... ; ٦:۱٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٩ آبان ۱۳۸٦
comment نظرات ()

You

تونفهمیدی من چه می گفتم !!
هیچ وقت نفهمیدی ... !!!
و فکر می کنم هیچ زمانی هم نخواهی فهمید ...

تو فقط گوش میدهی ...
گوش میدهی و می شنوی
اما نمی فهمی ...!!
نمی فهمی حرفهای درونم را ...
و نمی فهمی شکستن تمام هستیم را

تو فقط میبینی ...
تو تمام غم های مرا دیدی
و فقط دیدی ...
و مثله همیشه نفهمیدی
که چرا اشک ریختم ...
تو چهره مریضم را دیدی
و فقط دیدی ...
و نفهمیدی زردی صورتم برای چه بود ..!!

تو فقط لمس میکنی ...
و فقط لمس میکنی ...
بی انکه عقده های چرکینم را بفهمی
و فقط بدن مچاله شده ام را در اغوش میگیری
بی انکه بدانی چرا اینگونه شده ام ..!!!
و نپرسیدی چرا ؟!

تو فقط حرف میزنی ...
حرفهایی که هر لحظه نفرتم را بیشتر میکند ... !!
حرفهایی که کاش نمی زدی ...
و حرفهایی که کاش هرگز نمی شنیدم.

خستـــه ام .... !!!! 
به اندازه لحظه لحظه بودنت خسته ام
و فکره اینکه همه چیز دوباره تکرار خواهد شد....
نابودم می کند.

 ۱۳شنبه ٬  مرداد ۱۳۸۶

   + ...M... ; ٦:٠٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٩ آبان ۱۳۸٦
comment نظرات ()

9 تیر 1386

موجودی تنهــــا و پنهان کاری
که از فرط رنــــج و دامنه های بدخیم درد.

نفرین شده ام
من که زانو زده ام در خون خودم

راهی جز انهدام پیکر خود
در سیاهی و تباهی
ندارم

من که سالهاست
ساکن ابدی گورســتانی هستم

هر شب لاشه ی پوسیده ام را
با عذاب و محنت
به انجا می کشانم

و زخم هزار ساله ی تنم را نو میکنم
مــن به خون ریزی روح دچارم

   + ...M... ; ٥:٥۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٩ آبان ۱۳۸٦
comment نظرات ()

God

 

باید بمیریم تا بتونیم راحت فنجونای شکرمون و سر بکشم

 *** 

خواب دیدم کلاغ سر گور ِ خدا قار قار میکرد

هر چی بیشتر می خوند

.خدای بیش تر می مرد

.مــــن

.گریه کردم

.التماس کردم

.

                                             اما کلاغ بلند تر می خوند

                                                و خدا بوی کافور می داد...

جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۸۶

   + ...M... ; ٥:٥۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٩ آبان ۱۳۸٦
comment نظرات ()