That would not happen...

ماهی های توی تنگ تو را صدا میزنند
وتو بی حوصله تر از همیشه
ابِ کثیفشان را
عوض میکنی
و آنها جانِ دوباره میگیرند
و تو
در حسرتِ کسی هستی
که نفس متعفن هر
بازدمت را بدزدد
و با بودنش جانِ دوباره ای در تو بدمد..
اما افسوس
مثلِ همیشه افسوس 
              دوست من :-)

/ 22 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پدر

قلمت تلخ نیست.سیاه هست و من امیدوارم از این سیاهی کم بشه رفیق قدیمی...

خاطرات روزانه ی یک بچه ترسو

ملالی نیست جز دوری از تو نمی‌دانستی فرفره ساخته‌ام از نامه‌هایت که مانده اند بر روی میز نمی‌چرخند اگر نیایی کاش بادی بیاید از بوی تو لبریز [گل]

شکلات فندقی

پاییز می‌رسد، عصرهای مسی، غروب و سایه‌های معنی‌دار، قایم‌باشک‌های مهتابی و شما، که چقدر ناقلا بودید! و من، چه ذوقی می‌کردم وقتی که مرا دست می‌انداختید! توی همین دلم، که همین حالا هم در سینه‌ام می‌زند، چکه‌ای از آن یادها مانده است. حظ می‌کنم. به خاطر می‌آورم که شما می‌گفتید: سر به آن درخت صنوبر بگذار، چشمهایت را ببند و تا وقتی که من صدایت نکرده‌ام از اینجا جم نمی‌خوری. و من می‌گفتم: چشم! سر به آن درخت صنوبر گذاشتم، چشمهایم را تا جایی که مقدور بود بستم، تا حالا، تا اکنون، ... تازگی‌ها چشم‌بسته به خودم می‌گویم: نکند خدای‌نکرده مرا فراموش کرده‌اید! مرا به خاطر بیاورید. من همانم که گفتید چشمهایت را ببند و در دلت بشمار، بشمار و تا من نگفته‌ام چشم باز نکن. من هنوز هم چشم‌بسته به انتظار شما در دلم می‌شمارم: چندمیلیارد و یک، چندمیلیارد و دو، چندمیلیارد و تو ...

خاطرات روزانه ی یک بچه ترسو

می خوای یه خاطره واسه ت تعریف کنم ؟ نه ؟ پس گوش کن : چند روز پيش دو تا مهمون داشتم ٬ دو تا پسر بچه ی ۱۲ و ۱۰ ساله .... اما اون چيزی که در ارتباط با اين دو تا برای من جالب بود ٬ حرف هاشون با همديگه بود .... آرزوشون برای مرد شدن و سيبيل درآوردن (!) ..... نمی دونيد چقدر جدی در اين مورد صحبت می کردن و چقدر بامزه پيشرفت هاشونو در اين زمينه به رخ همديگه می کشيدن : خوردن شليل با يه گاز ! حفظ بودن تعداد سيلندر همه ی ماشين ها ! ...... ــ می دونی پاژرو چند تا سيلندر داره ؟ ــ ۱۶ تا ... حالا تو می دونی کامارو چند تا سيلندر داره ؟ ....................... مکالمه شون خيلی شيرين بود خلاصه . راستی کامارو چه جور ماشينیه ؟!!!! می گم مَرد بودن هم برای خودش عالَميه ها ...[گل] ضمنا حدست هم درسته [گل] آبجی باهوشم [گل]

خاطرات روزانه ی یک بچه ترسو

چه اندک است آنچه می دانيم چه فراوان آنچه فرض می کنيم چه دشوار آنچه می آموزيم ما فقط می توانيم سؤالات را مطرح کنيم و جان بسپاريم . چه بهتر که همه ی غرورمان را برای سرزمين مردگان و روز اجساد بگذاريم : آنجا ٬ هنگامی که باد می پيچد در لابلای سوراخ های جمجمه ات به تو نشان خواهد داد راز همه ی اشيا را و زمزمه می کند حقيقت را در فضای تهی که زمانی گوش تو را در خود جای می داد . [گل]

...M...

emshab hich chize in donyaye majazi untor ke man mikhaastam nashod ..hamash shod motezad!aliye!

سروناز

زندوني جون خوده خودم سلام ممنون از حضور هميشگيت دختر تو چرا هيچي جديد نمي نويسي تو كه دست منو از پشت بستي ها![خنده] منم هستم و نيستم همين دور و اطراف ول مي چرخم بازم براي دوستم دعا كني.ممنونت ميشم

[ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ]

سروناز

زندوني جونم برو نظر خصوصي هاتو يه نگاه بنداز[ماچ][قلب][زبان][ماچ][گل]