٢۸ تیر ۸٧

شدی یه نقطه  بس که داری دور میشی
مثل نقطه آخر یه جمله
همون نقطه که توی زنگ دیکته می گفتن نقطه سر خط
پس اول نقطه بذار بعد برو سطر بعدی
نقطه سر خط .

پ.ن: باور کردن بعضیچیزاخیلی سخته, خیلی.

/ 18 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شکلات فندقی

دیگه هیچکس نمیتونه مثل خسرو شکیبایی بگه : سبز ِ سبز ِ سبز ...

الهام توت فرنگی

گل من اگه دقت کنی میبینی که اون این علامت بوده " / " که با 7 ادقام شده و شبیه 6 شده...نه؟؟[لبخند]

شکلات فندقی

آبجی کوچولوی مهربونم [قلب] دلت می خواد یه خاطره از بچه گیهام برات تعریف کنم ؟ باشه حتما یه بار رفته بودم تولد یکی از دوستام مثل اینکه مسموم شده بودم یه دفعه دیدم حالم حسابی هم می خوره دویدم طرف دستشویی ولی چون نمی دونستم دستشوییشون کجاست در همه ی اتاقا رو یکی یکی باز می کردم تا اینکه در سومی رو که باز کردم دیگه نتونستم و چشمامو بستم و هرچی تو معده م بود بالا آوردم ... وقتی چشمامو باز کردم تو تاریکی اتاق تونستم تشخیص بدم که اونجا اتاق خوابشون بوده و ... البته همه سرشون به تولد گرم بود و هیچکس متوجه غیبت من نشد سریع درو بستم و برگشتم و صداشو هم در نیاوردم وای مجسم کن وقتی آخر شب اومده بودن تو اون اتاق و پاشونو رو فرش گذاشته بودند چه احساسی بهشون دست داده بود یادش به خیر البته اون موقع کلاس دوم ابتدایی بودم خیلی دلم می خواد تولد تو هم بیام خیلی دلم می خواد خیلی [گل]

شکلات فندقی

آبجی عزیزم اون قدیم ندیما خونه ی قدیمی مامان بزرگم اینا واسه ی گرفتن موشا تله موش گذاشته بودن و کلی هم موش توی تله افتاده بودند میگن یه گربه ای اون دور و ورا میپلکیده و همه ی اون موشا رو یه جا خورده بوده از اونجایی که تعدادشون خیلی زیاد بوده گربه ی بخت برگشته و شکمو نتونسته بوده همه شو هضم کنه و رفته بوده بالای دیوار حیاطشون و حالش به هم خرده بوده و حدود یه ساعت اونجا نشسته بوده و هر چی که تو معده بوده استفراغ کرده بوده تو حیاط حیف که اون موقع اونجا نبودم وگرنه چند تا عکس حسابی ازش می گرفتم حیف [گل]

شکلات فندقی

چه خاطرات جالب و آموزنده ای [سبز] همین حالا تصمیم گرفتم تو وبلاگمم بنویسم اینا رو تا همه استفاده کنن اصلا میتونم همه ی خاطراتمو توی یه کتاب چاپ کنم نظرت چیه ؟ خاطرات فندقی عالیه مگه نه ؟ [لبخند]